تبلیغات
ღღღ دلسپرده ღღღ - ورشکستگی . . .
 
ღღღ دلسپرده ღღღ
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM

سه ماهه که پدرم باعث ورشکستگیم شده

 

از لحاظ بندگی خدا که خیلی وقت بود " ورشکسته " شدم . مونده بود دو زار اعتبار و امید به آیندم که اونم پدرم از من گرفت .

 

حالا نتیجه 6 سال زحمتم از بین رفته .

 

حتما می پرسید قضیه چیه !؟

 

باشه . میگم . حرفی که سه ماهه تو دلم مونده و نتونستم حتی روی کاغذ بنویسمش .

 

قضیه از 6 سال پیش شروع شد . از همون زمان که مجبور شدم به خاطر ناتوانی پدربزرگم تو اداره کتاب فروشی ای که هیچ سرمایه ای جز یه سابقه 50 ساله نداشت ، شغلی که به خاطرش درس خونده بودم و تازه داشتم موقعیت بهتری تو " هتل " به دست می آوردم و " رها " کنم و بیام تو این " ده کوره " لعنتی !

 

شاید خنده دار باشه ولی اون موقعی که اومدم فقط 2 میلیون تومان پس انداز داشتم . اونم بعد از فوت پدربزرگم تو مغازه سرمایه کردم .

 

اول قرار بود فقط یه سال اینجا باشم تا تکلیف ورثه معلوم بشه . پدرم از همون اول شروع به خرید کردن برای مغازه کرد . کتابهایی رو خرید و گذاشت تو مغازه که 20 سال قبل خونده بود و چون خودش خوشش می اومد فکر می کرد بقیه هم خوششون میاد . اما اینجا که کسی " کتاب " نمیخونه !؟؟

 

خلاصه از همون اول کاری علاوه بر گرفتن سرمایه ام ، کلی هم بدهی گذاشت روی دستم . از طرفی نگهداری از مادربزرگم به عهده من بود . نمی دونم چرا اینقدر زیر " حکم " پدرم موندم . نمیدونم چرا از همون اول " نه " نگفتم . چرا اینقدر دلرحم بودم و گذاشتم اینطوری از من سوء استفاده کنه . .

 

بعد از یک سال دیدم چیزی عوض نشد . هیچکدومشون دنبال ارث و میراثی که رقمی به حساب نمی اومد نیومدند و منو با مادربزرگم اینجا تنها گذاشتند . خرید هایی که پدرم برای مغازه می کرد واقعا اعصاب خورد کن بود . خودش که تو مغازه نبود . بیرون گود ایستاده بود و می گفت لنگش کن . ولی آخه شرایط شهری مثل اینجا با " اصفهان " زمین تا آسمون فرق می کنه . اینجا یه سری روستایی کوچ کرده به شهر سکونت می کنند و در حد نیازشون خرید می کنند و تجملاتی زندگی نمی کنند . اگه هم وسیله تجملاتی بخوان یا کتاب خوبی بخوان میرن یه جایی که مناسب این کار باشه . نه اینجاااا .

 

خلاصه طوری شد که مثل یه " زندانی " حتی روزهای جمعه هم برای پاس کردن جک ها مجبور شدم بیام و تو مغازه بمونم . این وسط هر موقع با مشقت میتونستم پس اندازی کنم یا برای شهریه دانشگاه داداشم می رفت یا برای پول خواستن های داداش بزرگم می رفت . از طرفی تو این مدت پدرم دو بار با ماشین تصادف شدیدی کرد که خسارتشم بدون حساب و کتاب من بهش کمک کردم و پرداخت کردم .

 زندانی

تا اینکه دو سال پیش پس اندازمو ماشین خریدم . ماشینی که باب میل خودمم نبود . یه پیکان وانت ! اونم به اصرار پدرم که نذاشت " پژو " بگیرم . . .

 

بعد از اینکه ماشینو گرفتم کارم سنگین تر شد . چون هم بازاریابی می کردم و هم مغازه رو مدیریت می کردم . هر طوری بود با بدبختی تونستم قسط های ماشینو جور کنم .

 

تا اینکه . . .

 

برج 6 سال 91 پدرم تصادف بدی کرد و تقریبا از ماشینش هیچی نموند . خودش الحمدلله سالم موند اما ماشینش . . .

 

با توجه به نزدیکی به اول مهر و فروشم تو این موقع از سال تونستم کمکش کنم و یه " پژو " براش بردارم . اما بعد از گذشت مدتی تو برج 8 به خاطر سرعت زیاد و درگیری با افسر راهنمایی رانندگی ماشینش 6 ماه توقیف شد .

 

ماشینی که براش گرفته بودم ماهی یک و نیم میلیون تومان قسط داشت ، خودمم ماهی دو میلیون چک باید پاس می کردم . چون دنده های پدرم شکسته بود و بدون ماشین نمی تونست رفت و آمد کنه ، ماشینمو در اختیارش قرار دادم .

 

بعد از گذشت مدتی گفت این ماشین به دنده هام فشار می آره و بذار بفروشمش و یه پژو ی دیگه بردارم . بعد از اینکه ماشینم آزاد شد همین پژو رو می دم به تو . از کیسه خلیفه می بخشید !! :))

 

گفتم باشه پدرم .

 

ماشینمو دادم اما . . .

 

بعد از اینکه ماشینمو فروخت شروع کرد به پرداخت بدهی های خودش . من بدون ماشین نمی تونستم کاری کنم . یعنی بازاریابی و خیلی مسائل دیگه رو از دست دادم . اما گفتم یکی دو ماه به جایی بر نمی خوره .

 

ماشینمو فروخت و پولشو خرج کرد . نمی دونم این قسمتشو واقعا می فهمید یا نه . ماشینمو فروخت و پولشو خرج کرد . خودشم ماشینشو در آورد و الان نسبت به ماشین من بی تفاوته . بدجوری بدهکار شدم . الان هر روز و هر روز دارم کار می کنم که مبادا چک هام بر گرده .

 

اشکم در اومده . بخدا نمی دونم چیکار کنم . سه روز دیگه یه چک 2.5 میلیونی دارم . واقعا ندارم . چک مربوط به ماشین پدرمه اما پدرم همچنان بی تفاوته . من دارم جورشو می کشم . خسته شدم . حروم شدم . ورشکسته شدم . از دوستای خودم خجالت می کشم . از اینکه برای رفتن به فوتبال یا استخر یا هر جای دیگه ای مجبورم تو ماشین اونها بشینم و با منت منو موقع برگشتن تا خونه برسونن " زجر " می کشم .

 

اگه کسی این مطلبو خوند خواهش می کنم راجع به من اینطور قضاوت نکنه که " بچه سوسوله " و چون ماشینشو باباش گرفته داره گریه می کنه . نه بخدا . نهههه . من از این ناراحتم که چرا سالها تلاشمو پدرم با بی مهری از من گرفت . دیگه تا کجا باید این جور و جفا رو تحمل کنم . 29 ساله که به خاطر دیگران ضرر کردم . از خدا می ترسم . می ترسم یه بار " نه " بگم . اما این که نشددددد . من نمیخوام پشت پدرمو خالی کنم . اما چرا اون این کارو می کنه ؟؟؟

 

خدایا چیکار کنم !؟

 

سه ماه تو دلم بود و نمی تونستم و جراتشو نداشتم بگم . اما واقعا نمی تونم . نمی تونم نسبت به بدهی ای که به دیگران دارم بی تفاوت باشم . نمی تونم خود خواه باشم و به پدرم کمک نکنم . نمی تونممم .

 

کاش یکی بود . یکی بود تو این یکی نبودن های من . کاش قصه من با یکی بود و یکی نبود شروع میشد نه با فقط یکی نبود !

 

هیجوقت هیچکس نبود . هیچکس همراه نیست !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 28 اردیبهشت 1392
شنبه 10 تیر 1396 03:28 قبل از ظهر
This article is truly a pleasant one it assists new net visitors, who are wishing in favor of blogging.
سه شنبه 6 تیر 1396 10:08 قبل از ظهر
Hello very cool blog!! Guy .. Beautiful .. Amazing .. I'll bookmark your website and take the feeds also?
I'm satisfied to seek out numerous helpful info here within the
publish, we'd like develop more techniques in this regard, thanks
for sharing. . . . . .
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:17 بعد از ظهر
I'm extremely impressed together with your writing skills
as smartly as with the structure to your blog. Is this a paid subject or did you modify it yourself?
Anyway stay up the excellent high quality writing, it is uncommon to look a great weblog
like this one nowadays..
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:24 قبل از ظهر
It's a pity you don't have a donate button! I'd certainly donate
to this outstanding blog! I suppose for now i'll settle
for bookmarking and adding your RSS feed to my Google account.
I look forward to fresh updates and will talk about this site with my Facebook
group. Chat soon!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 07:24 بعد از ظهر
داداشی من انقد خودتو ناراحت نکن به خدا همین بابایی هم که داری شکر کن...باور کن بودنش به از نبودنشه...حتی اگه این جوری باشه...واقعا دیگه نمی دونم با چی آرومت کنم...می دونم خیلی سختته...
م ح

همین که اومدی آرومم کردی . ممنون
پنجشنبه 23 خرداد 1392 07:22 بعد از ظهر
...




م ح

نگران نباش . خدا بخواد انشالله همه چی داره درست میشه . شاید بشه بهتر از قبل ساخته بشه .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :