تبلیغات
ღღღ دلسپرده ღღღ - اولین احساس . . .
 
ღღღ دلسپرده ღღღ
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM

وقتی اولین احساس

 مادرم

به من “تهوع” بود

از دیگران توقعی ندارم  !

 

                                    




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 17 مرداد 1392
چهارشنبه 23 مرداد 1392 12:19 بعد از ظهر
ایمیل شما به همین اسم هست؟ چون طومار بلند بالایی دارم برای شما.
م ح

ایمیلم همین آیدی یاهومه

M.HJ1362@YAHOO.COM

منتظر تومارتون هستم . هر موقع فرستادید اطلاع بدید چون معمولا ایمیلمو جک نمیکنم
سه شنبه 22 مرداد 1392 10:01 بعد از ظهر
سلام خوبید؟ خدا رو شکر که حال و هوای بهتری دارید علی الظاهر.همین هم غنیمته. من برگشتم از سفر،فرصت دارم تااگه تمایل داشته باشید صحبت کنیم.
م ح

علیک سلام

خوش برگشتید . الحمدلله .

من در خدمتم .
یکشنبه 20 مرداد 1392 07:39 بعد از ظهر
ye donya mc...
م ح

خواهش میکنم :)
شنبه 19 مرداد 1392 11:02 بعد از ظهر
rastesh emshab kolli khoshhal shodam ...khaili vaght bod k bazdid konande ey nadasht vebam...albate ba u ye nafar dige ham nazar gozashte bod...ama khoshhalam kardi...mc bavafa...
rasti ba ahanget kolli hal kardam mc...
م ح

قربون آبجی بهتر از گل

من زیاد میام وبت . منتهی تا دیروز اصلا باز نمیشد . خیلی سنگین میشه بعضی وقتها . پریروز یا دیروز که تونستم نظر بذارم خیلی تعجب کردم .

خولاصه ما فک و فامیلامون تو وب خیلی کمن . فکر کنم تنها جایی که میرم و چند تا نظر میذارم و یه چایی میخورم وبلاگ خودته :))
شنبه 19 مرداد 1392 10:48 بعد از ظهر
manfi gera nabash dige baradar man
م ح

چسب . . .
شنبه 19 مرداد 1392 10:19 بعد از ظهر
جداً تلنگری بود برام«نوشته اولین احساس» ذهنم خیلی درگیره. به بزرگواری خودت ببخش، هر شب دوبار خوانی میکنم خیلی حرف ها داره ... چند روزی بامید خدا میرم سفر کاری.لطفا دعام کن بنده مقرب پروردگار... همین و نا بس...
م ح

انشالله سفرها بی خطر باشه .

دعای خیر و سلامتی من بدرقه راهتون . . .
شنبه 19 مرداد 1392 09:53 بعد از ظهر
سلام ، وقت بخیر.فکر می کنم از نظر سنی جسارتا از شما بزرگترم.البته بزرگی به سن وسال نیست. این اولین وبلاگی که من هم نگاهش می کنم هم فکر البته اصلا منتی نیست. آگاهانه است . به خاطر کار تحقیقی مجبور شدم وارد دنیای مصنوعی بشم. مدرن بودن با روحیاتم سازگار نیست ولی برای کار مجبورم. ناخرسند نیستم چون با شما آشنا شدم و بیش از همه بانیروی خدادای شما در عصری که اکثریت قریب به اتفاق زور میزنند چیزی به یادگار بگذارند حرفهای شما که سراسر پند و تجربه است با منطق و احساس و عقل می خونه و قابل هضمه،هم درسه هم یاد گار زندگی اما درک شرایط شما سخته بی هیچ تعارفی. ولی بنا به سختی اما از یه جنس دیگه ای که گذروندم همذات پنداری کردم با شما. من در عرش منزل نداشتم اما از موقعی که یادم میاد کار کردم و در نهایت فهمیدم تمام جهان دویدنم کف دستی بیش نیست. اما باز نا امید نشدم برادرم ، در عبادتهام لغزیدم با خدا قهر کردم از زمین و زمانش گله کردم اما در سکوت، به مرز انفجار رسیدم نه یکبار، بلکه بارها، برعکس شما مالی نداشتم که کمک کنم خواهرام و پدرو مادرم از نظر مالی بینهایت کمکم کردند تا مبادا کمرم خم بشه، اما خودم که میدونم کمرشون خم شد تا من ریشه بگیرم...پس نا آشنا شاید اما خیلی بیگانه نیستم با شرایطت. تفاوتم با شماخیلیه اززمین خدا تا آسمانش. خدا رو شکر برای وجودت و برای حضورت. حرفام زیاده اینها که گفتم پسند خاطر نازکت نبود ببخش در جواب حرفهات نبود برای آشناشدنمون بود.که فکر نکنید از مرفهین بی دردم که فقط بلدن شعار بدهند. دستانت پرتوان
م ح

بشر از ابتدای خلقتش همواره به راهنما احتیاج داشته . برای همین بود که خداوند بینهایت پیامبر برای روشن کردن راه زندگیشون و دستیابی به حقیقت براشون فرستاد . از زمان آخرین پیامبر ( حضرت محمد (ص) ) و 11 امام معصوم و یک امام غائب از نظر که همه ما منتظران آرزوی دیدن روی اونو داریم ، دیگر کسی برای راهنمایی ما وجود نداشت و نداره .

میشه گفت خداوند از حدود هزار و اندی سال پیش حجت رو بر ما تمام کرد و راه رفتن رو گذاشت به عهده خودمون .

بعضی هامون راه درست و پیش گرفتند و کمتر لغزش کردند . بعضی ها مثل من ، خواستند زرنگ بازی در بیارن و راه صد ساله رو یک شبه برن . و اینه که الان تو گمراهه زندگیم موندم . نه وقتی برای برگشت هست و نه چراغی روشن برای جلو رفتن .

تو دنیای واقعی نمی تونم این حرفها رو بزنم . یعنی کسی نیست که براش بگم . برای همینه که اینجا می نویسم . بی ترس از اینکه مبادا اسیر نگاهی آشنا و تحقیر آمیز بشم و بی ترس از بر ملا شدن حقیقت گمراهیم و پشیمانیم .

اینجاست که به وجود کسی مثل شما احتیاج میشه . یه نفر که از بیرون منو نگاه کنه . یه نفر که نوشته هامو بخونه و همزاد پنداری کنه . یه نفر که شاید چراغی بشه از طرف خدا . یه نفر که صدایی بشه تو بی صدایی این برهوت .

از آَشنایی با شما خوشحالم و دوست دارم به عنوان برادر کوچکتون یا همسنتون از نظرات شما نسبت به خودم و راه زندگیم بهره ببرم .

جمعه 18 مرداد 1392 07:28 بعد از ظهر
این بود دنیایی ک برایش
دست و پا میزدیم ؟

ب دنیا اومدن با گریه شرو میشه...
وای ب حال زندگی...!
م ح

والا من که چیزی یادم نمیاد . از دست و پا زدن

اما واقعا اشک من یکی رو این دنیا در آورده . . . .
جمعه 18 مرداد 1392 04:03 بعد از ظهر
هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند. قرار نیست رمز و راز عشق و نفر تها رو بدو نیم . نیازی نیست علت خیلی چیزها برما آشکار بشه اتفاقا ندونستن این چیزا شاید مثل زندگی دوران جاهلیت باشه اما خوبیش به اینه که اگه ذهن رو مشغول حاشیه نکنیم راحت تر زندگی می کنیم.ببخشید اگر حرفی یا سخنی گفتم که خوشایندتون نبود.
م ح

اتفاقا حرفهاتون خوبه . حداقل باعث میشه تو جواب مشکلاتمو روی صفحه بنویسم . شاید با نوشتن صورت مسئله بتونم جوابشو پیدا کنم .

مسلما شما از زندگی من آگاهی ای ندارید . به خاطر ورشکستگی های پی در پی پدرم از " عرش " به " فرش " افتادیم . دیگه اون دبدبه و کبکبه ی سالهای گذشته رو نداریم . چندین ساله که تو این حالتیم . تمام دور و بریامون که اون موقع وضعیت الان ما رو داشتند تقریبا با سرعت نور و بعضی ها بادآورده برای خودشون زندگی ای دارن و در مورد زندگی ما " تز " میدن .

این مسئله اصلا برای من اهمیت نداره . آدمی ام که بیشتر تنهایی رو دوست دارم . و شاید تنها بودن با کسانی که ارزششو دارن .

اما پدر و مادرم و برادرام از این مسئله ضربه روحی سختی خوردن . طوریکه نسبت به پول و مادیات توجه ویژه ای میکنند . من چند ساله که تو خدمت پدرم هستم . یعنی خواستم براش " عصا " بشم که کمرش نشکنه . ولی پدرم ترجیح میده باز هم همون مسیر شکست قدیمی رو طی کنه و هر بار روی شونه های من میره . این کارش باعث میشه نه من پیشرفت کنم و نه خودش . این کارش باعث میشه تمام چیزی که به دست میارمو یه شبه از دست بده . منم به واسطه "پدر" بودنش و اینکه نمیخوام دلشو بشکنم چیزی نمیگم .

برای مادرم گاه و بیگاه مبالغی می فرستم و همچنین مبالغی برای شهریه دانشگاه برادرم و بعضی موقع ها مبالغی تحت عنوان "قرض" اما برگشت ناپذیر به برادر بزرگترم . . . !

اما ظاهرا این برای اونها کافی نیست . و اونها هم انتظار دارند شونه مو برای اونها هم خم کنم تا زیر بار سنگین حمل این خانواده " له " بشم . و چون این در توانم نیست . هر از گاهی مورد " عنایات " و . . . مادرم و برادرانم قرار می گیرم .

هر بار صبوری میکنم و با خودم می گم درست میشه . خدا توجه میکنه و راه نجاتی برام مهیا میکنه .

اما دریغ . . .

به این نتیجه رسیدم ، چون " خدا " می دونه من بخشنده ام و " ثواب " کاسبی می کنم ، نمی ذاره ثروتی دستم بیاد . . . !

نمی دونم تو این قضیه حکمتش چیه . اما هر چی بیشتر تلاش می کنم ، کمتر نتیجه میگیرم . مثل ماشینی که " گاز " میخوره ، دور موتورش بالا میاد ، اما حرکت نمی کنه .

پنجشنبه 17 مرداد 1392 11:54 بعد از ظهر
حتی برای مزاح یا طنز تلخ هم با رسالت رسوندن پیامی هر چند ناخوشایند بازهم برای ذهن خلاق شما مناسب نبوده ونیست برادر. چرا اینقدر سردی و بی مهری؟ برکه های یأس و ناامیدی وجود دارند شما آگاهانه آبرسان این برکه ها نباش. پس اون همه شور وشوق کجا رفت؟ با انتخاب شعرهای بسیار ناب حضور و وجود...؟!
م ح

چند ساله تمام تلاشم اینه که ستونی علم کنم که بتونم یه خونه دنیوی و اخروی برای خودم و خانوادم درست کنم . اما مشکلاتم اینقدر زیاده که بعد از گذشت این همه سال هنوز نتونستم کاری کنم .

تو این وضعیت علی رغم اینکه از پدر و مادرم کیلومتر ها فاصله دارم سعیم بر این بوده که تو سختی ها یاورشون باشم .

اما برخلاف تصورم بین مادر و پدرم که از هم جدا زندگی می کنند عشق و تنفری از من وجود داره .

عشقی که به اندازه سر سوزن از اولاد بودنشون پیش اونها دارم و نفرتی که اندازه اش تمامی نداره و واقعا تا همین الان علت این همه نفرتو نمی فهمم .

هر از گاهی با تیغ تیز زبونشون به تنه روحم زخم می زنند . اینقدر که بیشتر احساس تنهایی میکنم . اینقدر که نسبت به محبت خدا هم سرد میشم . با هر زبونی که بهشون محبت کردم با زبون دیگه ای به تنم زخم زدند .

بدترین برای من اینه که نه دوستی دارم ، نه مشاوری ، نه راهنمایی . هیچکس نیست که بهم بگه چیکار میتونم بکنم . مثل انسانهایی هستم که تو دوره جاهلیت موندن . مثل کوری هستم که نمی تونه مسیر درستشو پیدا کنه و احتیاج به یه یاری کننده داره .

میون این همه دانسته ، تو نمیدونم های زندگی خودم موندم . حتی یک شب نیست که بتونم درست بخوابم . یا کابوس گرفتاریهامو می بینم یا رویای یه زندگی خوب که بعد از بیدار شدنم از یه کابوس هم برام بدتره .
پنجشنبه 17 مرداد 1392 03:28 بعد از ظهر
سلام دوست عزیز . عیدت پیشاپیش مبارک.
ممنون که بهم سر زدی
خوشحال میشم به سایت تبادل لینک منم سر بزنی و با سایتم تبادل لینک کنی. اصلا شاید مشتری خودم شدی. یه سر حتما به سایتم بزن ضرر نمی کنی.

www.link.clockstore.ir

__$$$$$$$$______$$$$$$$$$
__$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$$$$$_$$$$$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$♥$$$$$$$$$$$$$$$_$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$______$$$$$$$____$
$$$$$$$$$$$$$$$_________.$$$$_______$
$$$$$$$$$$$$$$___________.$$$________$
_$$$$$$$$$$$$$___________.$$__________$
_$$$$$$$$$$$$$___________..$___________$
__$$$$$$$$$$$$______♥مـــــر ســــــی♥______$
___$$$$$$$$$$$_____♥از حـضــــور گــــــرم♥____$
____$$$$$$$$$$______♥و پـُـر مـــــهـرت♥____.$
______$$$$$$_____$$$$$$_____________.$
____$$$$$$$$$___$$$$$$$$$__________.$
___$$$$$$$$$$$_$$$$$$$$$$$________$
___$$$$$$$$$$$♥$$$$$$$$$$$_______$
____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_______$
______$$$$$$$$$$$$$$$$$________$
________$$$$$$$$$$$$$_________$
__________$$$$$$$$$__________$
___________$$$$$$$__________$
____________$$$$$__________$
_____________$$$__________$
______________$__________$
پنجشنبه 17 مرداد 1392 03:19 بعد از ظهر
خرسند میشوم از وبلاگم بازدید کنید
وبلاگ صراط با هدف گسترش آگاهی مردم درزمینه مهدویت و آماده سازی افکار مردم برای ظهور با مطالب و مقاله های گوناگون قدم در راه نهاده است.
آدرس وبلاگ:serat-blog.mihanblog.com
ایمیل وبلاگ:serat@mailfa.com
موفق و سربلند باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :