تبلیغات
ღღღ دلسپرده ღღღ - خاطرات من و آقا علی بن موسی الرضا (ع)
 
ღღღ دلسپرده ღღღ
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM

اوایل 16 سالگیم بود که به اجیار پدر از محل سکونت چندین سالمون تو محله نظام آباد تهران به مشهد مقدس اومدیم .

 

سرمایه یه نوجوان 16 ساله ، دوستانش هستند . این تغییر مکان باعث شد تمام سرمایمو از دست بدم .

تنها چیزی که به من تسلی میداد وجود آقا علی بن موسی الرضا ( ع) تو مشهد بود . با خودم می گفتم هر موقع دلم بگیره میتونم برم سمت حرم . خیلی دوست داشتم شبها تنها برم حرم .

 

وارد مشهد که شدیم گرد و غبار تنهایی و غربت روی صورت و شونه هام نشست . تو غربت زندگی کردن سخته . بدون دوست . بدون حتی یه آشنا . بدون هیچ مقصدی راه رفتن . کوچه های نا آشنا . مردمی که لهجشون با تو یکی نبود و با نگاهشون غریبگیتو چکش میکردن و می کوبیدنش تو سرت .

 

تنها جایی که می تونستم کلامی بگم و جوابی بشنوم موقع خرید نون یا خوار و بار بود . اونم که خیلی کم پیش میومد .

تو یه مدرسه شبانه ثبت نام کردم .

واحد های آخرم تو دبیرستان بود و هفته ای دو سه بار بیشتر کلاس نداشتم . تو دبیرستان هم نتونستم برای خودم دوستی پیدا کنم .

محیط اونجا فرق می کرد و انگار کسی حال و حوصله دوستی نداشت . یه کلاس خلوت تو مدرسه شبانه . آدمایی که نصف روز کار می کردن و نصف دیگه شو درس میخوندن .

**********

تقریبا 3 ماه از ورودمون به مشهد گذشته بود و تا اون موقع حتی نزدیک حرم هم نرفته بودم . یه روز با خودم تصمیم گرفتم بگردم و یه کاری پیدا کنم . فکر می کردم اینطوری شاید سرگرم بشم و هم شاید یه دوستی پیدا کنم .

بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشم سوار یه اتوبوس واحد شدم . با خودم گفتم شلوغترین جا پیاده میشم و دنبال شاگرد شدن تو یه مغازه می گردم .

 

فلکه تقی آباد پیاده شدم . ایستگاه آخر بود . به سمت خیابون سعدی حرکت کردم . اون موقع هیچ آدرسی بلد نبودم .

فقط میر فتم .

 

رو شیشه مغازه ها دنبال نوشته ای روی یه تیکه کاغذ می گشتم به این مضمون ؛ " یه یک شاگرد نیازمندیم"

اما چیزی پیدا نکردم .

 

همینطور که قدم می زدم از یه 4 راه رد شدم . مسیرم مستقیم بود . اما انگار یه نگاهی از سمت راست به من میشد .  خیابون سمت راستو نگاه کردم . انتهاش یه گنبد بزرگ طلایی بود . پیش خودم گفتم ؛ " اوه . عجب مسجد بزرگی " ، " حتما مسجد معروفی باید باشه " . اون طرف 4 راه که رسیدم چند ثانیه ای ایستادم . فکر کردم . چند قدم به عقب برگشتم . آره . خودش بود . مسجدی در کار نبود . این " حرم آقا " بود . از اینکه بدون داشتن آدرس به حرم رسیده بودم تعجب زده شده بودم .

                undefined

مثل اینکه آقا منو طلبیده بود و قسمتم بود که اونطرفی برم .

مردمی رو می دیدم که به سمت حرم دست به سینه تعظیم می کردند و سلام می دادند .  .  .

تمام دلتنگیهام بغضی شد و گلومو گرفت . دستمو گذاشتم به سینه و به سمت حرم تعظیم کردم و سلام دادم .

به سمت حرم حرکت کردم .

به صحن حرم که رسیدم نماز مغرب تازه تموم شده بود . یه بارون نم نم هم می بارید . خادم های حرم دوان دوان مشغول جمع کردن فرش هایی که برای نماز پهن کرده بودند شده بودند . زیر بارون داشت خیس میشد .

با وجود تمام خجالتی که میکشیدم منم رفتم برای کمک . وقتی فرش ها رو روی گاری گذاشتن و آماده بردن شد کفشامو گذاشتم تو پلاستیک و رفتم برای زیارت .

عجب حس و حالی بود . تا همین الان بارها رفتم زیارت . اما هیچ زیارتی مثل اون روز نشد . حس و حالی که بهم دست داده بود یه چیز دیگه بود . امام رضای غریب یه غریبه رو به حرمش دعوت کرده بود .

یه غریبه که تنها آشناش تو اون شهر همین حرم بود . . .





نوع مطلب : خاطرات من و آقا علی بن موسی الرضا (ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 21 مرداد 1392
شنبه 13 اردیبهشت 1393 02:20 بعد از ظهر
خوشا به سعادتت که اینجوری طلبیده امام رضا
م ح

آره . یه زمانی بود که طلبم می کرد . اتفاقا دیروز تو فکرش بودم . خیلی وقته که منو نطلبیده !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :