ღღღ دلسپرده ღღღ
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM

تکلیف مادر علی که مشخص شد . تو شهرش دفن شد و هر هفته یه بغل پر از فاتحه هایی که براش می فرستن دریافت میکنه ! اون دنیا هم که رفته مسلما تا مدتی کسی فراموشش نمی کنه . خدا بیامرزدش . توی شهرشون طایفه بزرگی بودند و کلی فامیل داشت و داره .

 

حالا تکلیف من چیه ؟

 تکلیف من

اگه یه روز  بمیرم منو کجا دفنم می کنند !؟

 

اصفهان پیش پدرم ؟  یا  مشهد پیش مادرم ؟  یا هم تو این شهر که غریبه ام ؟

 

شاید اگه نظر یه آدم شوخو بپرسی بگه :

 

یه جا دفنت کنند ، به بقیه شهرها نمایندگی قبرتو بدن !

 

 

هر چی فکر میکنم برای آدمی که تو زنده بودنش فراموش شده است ، فرقی نمی کنه بعد از مرگش کجا باشه . . !


سنگ تمام






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 اردیبهشت 1392

صبح 24 اردیبهشت بود .

 

امید اومد دم در خونه دنبالم . لباس پوشیدم و زدم بیرون . دیدم امید خیلی ناراحته . در جواب سوال من که پرسیدم چرا اینقدر ناراحتی گفت : . . .

 

شب پیش از این با علی مغازه رو بستم . خوشحال بود . میگفت قراره پدر و مادرش برن مسافرت . یه مسافرت یک هفته ای . میگفت یک هفته قراره خونه و ماشین دستش باشه . میگفت تو این مدت شبها با بچه ها تو خونه قرار  می ذاریم و پلی استیشن بازی می کنیم . روزها هم برای انجام کارهای شرکت از ماشین استفاده می کنیم . حتی قبلا از این قرار گذاشته بودیم که اگه یه شب خونشون خالی شد با " بر و بچز " برای اولین بار پختن " پیتزا " رو تجربه کنیم . اما . . .

 

" پدر علی " از دوستان نزدیک پدرم و همچنین همسایه ی چندین ساله خونه مادربزرگیمه . فکر می کنم صمیمی ترین دوست پدرم باشه . حتی چند مدت پیش که با پدرم دعوا کرده بودم ، اون به عنوان "واسطه خیر" ، قدم پیش گذاشته بود و باعث آشتی من و پدرم شد . اما . . .

 

" مادر علی " تو محلمون یه خیاط خونه داره . زن مهربونیه و همه دوستش دارن . تو رفتارش همیشه محبت دیده میشه . اما . . .

 

چند مدت پیش بود که از طریق پج پچ کردن های هم محله ای هامون فهمیده بودم که پدر و مادر علی اختلافاتی با هم دارن . مادر علی اصرار داشت تا برای کار به تهران برن و یه کار جدید شروع کنند . کاری که آینده فرزندانشون رو بهتر تامین کنه . البته نه اینکه وضع مادیشون بد باشه . اما برای اینکه در آمد بیشتری داشته باشند و بتونن به همه خواسته های دو تا پسرشون جواب مثبت بدن ، اصرار به شروع جدیدی داشت. آقا ناصر ( پدر علی ) هر طوری بود از زیر این رفتن شونه خالی می کرد اما . . .

 

بالاخره اصرار های مادر علی جواب داد و 23 اردیبهشت ماه ساعت 9 شب به همراه آقا ناصر و دو تا دیگه از همسایه ها که فامیل هم بودند به سمت تهران حرکت کردند اما . . .

 

اما . . .

اما وقتی ناراحتیو تو صورت امید دیدم نتونستم متوجه بشم که چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه . برای همین پرسیدم و امید تو جواب سوال من گفت :

" اتوبوس آقا ناصرشون دیشب تو فیروزکوه چپ کرده . . . "

 

مثل الان موقع نوشتن این مطلب چند ثانیه ای مکث کردم و پرسیدم کسی طوریش شده ؟

 

گفت ؛ آقا ناصر چند جاییش شکسته اما بدتر از همه اینه که مادر علی  حالش بده . . .

 

با خودم گفتم ؛ الحمدلله  . الحمدلله که زنده است . اگه می مرد چقدر بد میشد . انشالله سریعتر خوب میشه .

 

امید گفت علی چیزی نمیدونه . کسی چیزی بهش نگفته . تو هم یه وقت حرفی نزنی تا خودم بهش بگم . قبول کردم . چون امید پسر عمه اش بود و به هر حال شاید بهتر می تونست این مسئله رو بگه .

 

اواسط راه بودیم که علی هم به جمع ما اضافه شد .

با کلی مقدمه چینی قضیه رو بهش گفتیم .

عکس العمل "علی" . . . .

میشد آشوبی که تو دلش به پا شد و تو چهرش دید . . .

 

ساعت 12 بود . رفتم شرکت . تو مسیر شرکت امید و دیدم . وقتی به هم رسیدیم متوجه صدای بغض کردش شدم .

 

گفت :. . .

 

" مادر علی تموم کرد " .

زانو هام شل شد و از دیوار کنارم کمک گرفتم که بتونم سرپا بایستم .

اصلا نمی تونم از حال و هوام تو اون موقع بگم . نمیخوام هم بگم . نمی خوام دوباره اون حس بد زنده بشه .

 

دلم گرفت .

خبر بدی بود . تو چشمام اشک جمع شد .

گریه کردم برای مادری که قربانیه آینده ای روشن تر برای فردای بچه هاش شد .

بیشتر از این نمی تونم چیزی بنویسم . یک هفته گذشت تا تونستم این مطلبو بنویسم .

می تونید روی لینک های زیر کلیک کنید و شرح ماجرای تصادف رو از خبر گذاری فارس ببینید .



واژگونی اتوبوس در فیروز کوه / مرگ یک مسافر تایید شد

عدم رعایت سرعت مطمئنه موجب مرگ یک مسافر شد



عکسی از اتوبوسی که باعث این واقعه شد


عکس آقا ناصر در بیمارستان امام خمینی فیروز کوه

روز بعد جنازه مرحومه به شهرمون اومد و با تکریم و احترام فراوان به خاک سپرده شد . شاید نزدیک به 1000 نفر در این خاکسپاری شرکت کردند . غم و ناراحتیو میشد تو چهره تک تک اون آدم ها دید .

 

خداوند بیامرزدش

 

رحمة الله من یقرع الفاتحة مع الصلوات

 

" شادروان مریم یازرلو "





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 اردیبهشت 1392

سه ماهه که پدرم باعث ورشکستگیم شده

 

از لحاظ بندگی خدا که خیلی وقت بود " ورشکسته " شدم . مونده بود دو زار اعتبار و امید به آیندم که اونم پدرم از من گرفت .

 

حالا نتیجه 6 سال زحمتم از بین رفته .

 

حتما می پرسید قضیه چیه !؟

 

باشه . میگم . حرفی که سه ماهه تو دلم مونده و نتونستم حتی روی کاغذ بنویسمش .

 

قضیه از 6 سال پیش شروع شد . از همون زمان که مجبور شدم به خاطر ناتوانی پدربزرگم تو اداره کتاب فروشی ای که هیچ سرمایه ای جز یه سابقه 50 ساله نداشت ، شغلی که به خاطرش درس خونده بودم و تازه داشتم موقعیت بهتری تو " هتل " به دست می آوردم و " رها " کنم و بیام تو این " ده کوره " لعنتی !

 

شاید خنده دار باشه ولی اون موقعی که اومدم فقط 2 میلیون تومان پس انداز داشتم . اونم بعد از فوت پدربزرگم تو مغازه سرمایه کردم .

 

اول قرار بود فقط یه سال اینجا باشم تا تکلیف ورثه معلوم بشه . پدرم از همون اول شروع به خرید کردن برای مغازه کرد . کتابهایی رو خرید و گذاشت تو مغازه که 20 سال قبل خونده بود و چون خودش خوشش می اومد فکر می کرد بقیه هم خوششون میاد . اما اینجا که کسی " کتاب " نمیخونه !؟؟

 

خلاصه از همون اول کاری علاوه بر گرفتن سرمایه ام ، کلی هم بدهی گذاشت روی دستم . از طرفی نگهداری از مادربزرگم به عهده من بود . نمی دونم چرا اینقدر زیر " حکم " پدرم موندم . نمیدونم چرا از همون اول " نه " نگفتم . چرا اینقدر دلرحم بودم و گذاشتم اینطوری از من سوء استفاده کنه . .

 

بعد از یک سال دیدم چیزی عوض نشد . هیچکدومشون دنبال ارث و میراثی که رقمی به حساب نمی اومد نیومدند و منو با مادربزرگم اینجا تنها گذاشتند . خرید هایی که پدرم برای مغازه می کرد واقعا اعصاب خورد کن بود . خودش که تو مغازه نبود . بیرون گود ایستاده بود و می گفت لنگش کن . ولی آخه شرایط شهری مثل اینجا با " اصفهان " زمین تا آسمون فرق می کنه . اینجا یه سری روستایی کوچ کرده به شهر سکونت می کنند و در حد نیازشون خرید می کنند و تجملاتی زندگی نمی کنند . اگه هم وسیله تجملاتی بخوان یا کتاب خوبی بخوان میرن یه جایی که مناسب این کار باشه . نه اینجاااا .

 

خلاصه طوری شد که مثل یه " زندانی " حتی روزهای جمعه هم برای پاس کردن جک ها مجبور شدم بیام و تو مغازه بمونم . این وسط هر موقع با مشقت میتونستم پس اندازی کنم یا برای شهریه دانشگاه داداشم می رفت یا برای پول خواستن های داداش بزرگم می رفت . از طرفی تو این مدت پدرم دو بار با ماشین تصادف شدیدی کرد که خسارتشم بدون حساب و کتاب من بهش کمک کردم و پرداخت کردم .

 زندانی

تا اینکه دو سال پیش پس اندازمو ماشین خریدم . ماشینی که باب میل خودمم نبود . یه پیکان وانت ! اونم به اصرار پدرم که نذاشت " پژو " بگیرم . . .

 

بعد از اینکه ماشینو گرفتم کارم سنگین تر شد . چون هم بازاریابی می کردم و هم مغازه رو مدیریت می کردم . هر طوری بود با بدبختی تونستم قسط های ماشینو جور کنم .

 

تا اینکه . . .

 

برج 6 سال 91 پدرم تصادف بدی کرد و تقریبا از ماشینش هیچی نموند . خودش الحمدلله سالم موند اما ماشینش . . .

 

با توجه به نزدیکی به اول مهر و فروشم تو این موقع از سال تونستم کمکش کنم و یه " پژو " براش بردارم . اما بعد از گذشت مدتی تو برج 8 به خاطر سرعت زیاد و درگیری با افسر راهنمایی رانندگی ماشینش 6 ماه توقیف شد .

 

ماشینی که براش گرفته بودم ماهی یک و نیم میلیون تومان قسط داشت ، خودمم ماهی دو میلیون چک باید پاس می کردم . چون دنده های پدرم شکسته بود و بدون ماشین نمی تونست رفت و آمد کنه ، ماشینمو در اختیارش قرار دادم .

 

بعد از گذشت مدتی گفت این ماشین به دنده هام فشار می آره و بذار بفروشمش و یه پژو ی دیگه بردارم . بعد از اینکه ماشینم آزاد شد همین پژو رو می دم به تو . از کیسه خلیفه می بخشید !! :))

 

گفتم باشه پدرم .

 

ماشینمو دادم اما . . .

 

بعد از اینکه ماشینمو فروخت شروع کرد به پرداخت بدهی های خودش . من بدون ماشین نمی تونستم کاری کنم . یعنی بازاریابی و خیلی مسائل دیگه رو از دست دادم . اما گفتم یکی دو ماه به جایی بر نمی خوره .

 

ماشینمو فروخت و پولشو خرج کرد . نمی دونم این قسمتشو واقعا می فهمید یا نه . ماشینمو فروخت و پولشو خرج کرد . خودشم ماشینشو در آورد و الان نسبت به ماشین من بی تفاوته . بدجوری بدهکار شدم . الان هر روز و هر روز دارم کار می کنم که مبادا چک هام بر گرده .

 

اشکم در اومده . بخدا نمی دونم چیکار کنم . سه روز دیگه یه چک 2.5 میلیونی دارم . واقعا ندارم . چک مربوط به ماشین پدرمه اما پدرم همچنان بی تفاوته . من دارم جورشو می کشم . خسته شدم . حروم شدم . ورشکسته شدم . از دوستای خودم خجالت می کشم . از اینکه برای رفتن به فوتبال یا استخر یا هر جای دیگه ای مجبورم تو ماشین اونها بشینم و با منت منو موقع برگشتن تا خونه برسونن " زجر " می کشم .

 

اگه کسی این مطلبو خوند خواهش می کنم راجع به من اینطور قضاوت نکنه که " بچه سوسوله " و چون ماشینشو باباش گرفته داره گریه می کنه . نه بخدا . نهههه . من از این ناراحتم که چرا سالها تلاشمو پدرم با بی مهری از من گرفت . دیگه تا کجا باید این جور و جفا رو تحمل کنم . 29 ساله که به خاطر دیگران ضرر کردم . از خدا می ترسم . می ترسم یه بار " نه " بگم . اما این که نشددددد . من نمیخوام پشت پدرمو خالی کنم . اما چرا اون این کارو می کنه ؟؟؟

 

خدایا چیکار کنم !؟

 

سه ماه تو دلم بود و نمی تونستم و جراتشو نداشتم بگم . اما واقعا نمی تونم . نمی تونم نسبت به بدهی ای که به دیگران دارم بی تفاوت باشم . نمی تونم خود خواه باشم و به پدرم کمک نکنم . نمی تونممم .

 

کاش یکی بود . یکی بود تو این یکی نبودن های من . کاش قصه من با یکی بود و یکی نبود شروع میشد نه با فقط یکی نبود !

 

هیجوقت هیچکس نبود . هیچکس همراه نیست !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 28 اردیبهشت 1392

دیروز بود

 

بازم یه خبر دیگه از یه حادثه دیگه ، که هر لحظه انتظارشو برای خودم می کشم

 

دیروز یکی از بچه ها از یه " زورگیری " تو یکی از خیابون های اصلی شهرمون به من خبر داد . ظاهرا تو روز روشن و ساعت 12 ظهر که موقع تعطیلی مدارس و هزار جور رفت و آمد دیگه است دو تا موتوری جلوی یه بنده خدا رو میگیرن و با تهدید " قمه " و ضرب و شتم کیف پول بنده خدا رو گرفتن و پا به فرار گذاشتند .

 زورگیری

(تصویر از بابت تشابه استفاده شده است و مربوط به این خبر نیست )


عکس العمل مردمی که تو اون صحنه حاضر بودن فقط این بود که با گوشی هاشون شروع به فیلم برداری کنند !

 

یه لحظه خودتون رو بذارید جای اون نگون بختی که تو یه لحظه ، هم آبروش میره ، هم غرورش میشکنه و هم مالشو از دست میده ! چقدر سخته !

 

من فکر میکنم گناه مردمی که اونجا بودن و از مظلوم حمایت نکردند از اون ظالم ها کمتر نیست !

آخه چی شده ؟ چی به این مردم گذشته ؟ چرا اینقدر سرد و بی رحم شدیم ؟ وای خدا . . . !

طبق معمول مامورین نیروی انتظامی حتی تو صحنه حاضر نشدن .

حافظان امنیت خودشون ناقض امنیت هستند . واقعا نمی دونم چرا متوجه نیستند وظیفشون چیه !؟

نمی دونم تویی که احیانا داری این مطلبو میخونی اگه خودتو بذاری جای اون بنده خدا چه حالتیو برای خودت تصور میکنی ! ؟

من اگه جای اون بنده خدا بودم اول باید پیش خودم تو چند ثانیه فکر می کردم که آیا حاضرم به خاطر حفظ پولم جونمو از دست بدم یا نه !؟

یا باید ادای قهرمان ها رو در بیارم و تو این درگیری نا جوانمردانه جونمو به خطر بندازم .

البته از دست دادن جونمون فک کنم راحت تر باشه تا اینکه ناقص العضو بشی . یه لحظه فک کن دستتو یا پاتو و یا حتی انگشتتو بخوای تو یه همچین درگیری ساده ای از دست بدی !؟؟

بعد یه عمر چطوری میخوای سر کنی !؟

پس تکلیف چیه واقعا . باید منتظر امداد غیبی باشی ؟؟؟؟

ای خدا !؟

حالا خودتو بذار جای یه نفر که داری این صحنه رو می بینی !؟

چیکار میکنی ؟

اگه من باشم ، میدونم اینقدر احمق هستم که برم و از اون بنده خدا علی رغم نداشتن قدرت کافی دفاع کنم .

اگه هر جا که ظلمی میشه و راهزنی راهو بر مردمی میبنده ، 10 تا مثل من باشن دیگه هیچ راهزنی جرات نمیکنه جلوی مردمو بگیره . لعنت به من که مثل همیشه تنهام و هیچکسی با طرز فکر من نیست . هیچکس وجود نداره . تا الان هم نتونستم هیچکسو با طرز فکر خودم یکی کنم . مردم مثل " کشی " می مونن که اگه یه لحظه غافل بشی و ولشون کنی بر میگردن دوباره سر جای اولشون !

. . .

..

بازم مثل همیشه به اینجا که می رسم باید بگم بی خیال . بی خیال . بی خیال

کسی حرف منو نمی فهمه .

کاش موقعی که می میرم سکوت کنم . داد نزنم . آخه اگه داد بزنم فکر می کنند که از درد مردنه . اون موقع هم کسی نمی فهمه که داد من از تنهاییه .

 کاش موقعی که می میرم حرفی نزنم . دیگه نمیخوام حرفی بزنم که خریدار نداشته باشه .

حرفهام مزه تلخی میده . پس بذار تلخیش به کام خودم باشه !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 22 اردیبهشت 1392

مسئله نه سیب بود ، نه حوا و نه بهشت !

مسئله خدایی بود


که دیگر آدم را دوست نداشت


گریه یه مرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 اردیبهشت 1392


ویلون زن دوره گرد

امروز یه صدای ویولون از توی خیابون ها به گوشم خورد .

طبق معمول توی مغازه نشسته بودم .

صدا اینقدر نزدیک و بلند بود که فکر کردم کسی ضبط ماشینشو بلند کرده .

بعد از چند لحظه متوجه شدم که مردی میانسال مشغول نواختن ویولونه و قدم زنان پیاده روی سمت مغازه رو طی میکنه .

قدیم تر ها به این نوازنده های دوره گرد میگفتن " غمبر " . یعنی کسی که غم و از دلت می بره . اما . . .

اما موزیکی که این مرد می نواخت بی شباهت به آهنگ وبلاگم نبود . غمگین غمگین غمگین !

چهرشو که نگاه کردم غم عجیبی داشت .

آرام و آهسته قدم میزد . غمی که داشت بهش اجازه نمیداد تند تر از این قدم بزنه .

به نظر خسته بود و غمگین . و منتظر . . .

منتظر دست به جیب شدن عابرین پیاده ای که از کنارش می گذشتند .

اما به نظر کسی نگاهش هم نمیکرد . . .

خودمم دست به جیب نشدم . آخه Refresh کردن غمهای دلم که اون باعثش شده بود که پاداش نداشت !

بی خیال

دلم گرفت . . .

" غمبر " بود . اما نه به این معنا که غمتو ببره .

معنی " غمبر " ی این مرد ؛ " هم آغوشی با غم " بود .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 اردیبهشت 1392


امید از دست رفته


کاش مغازه ای بود که امید بفروشه

بهای گزاف امید و می پرداختم

چرا چیزی نیست که بوی امید بده

اگه امید بود عطر زندگی به خودم می زدم

اگه امید بود چشمان بی فروغم فروغی تازه میگرفت

اگه امید بود سر بالا راه می رفتم

اگه امید بود دیگه لازم نبود تن سردمو تو تابستون گرم بپوشونم

امید میتونست لباسی بشه برای سپری کردن زمستون سرد

اما امید نیست !

هر روز و هر ثانیه و بخصوص روز تولدم منتظرم !

منتظرم تا کسی پیدا بشه و این هدیه با ارزشو به من بده !

اما دریغ !

دیگه معرفت هم وجود نداره !

به قول دوست دیروز و بی وفای امروز ؛

معرفت در گرانیست که به هر کس ندهند

پر طاووس قشنگ است ، به کرکس ندهند !

دیگه نزدیک به انتهای داستان منه

شب بخیر زندگی

صبح بخیر رستاخیز . . . !






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :