تبلیغات
ღღღ دلسپرده ღღღ - مطالب درد دل
 
ღღღ دلسپرده ღღღ
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM

مرتضی یکی از دوستان نزدیک داداشمه

 

خودش و برادرش یه بنگاه معاملات ملکی کوچیک دارن .

 

تقریبا سه روز پیش تونستن یه معامله میلیاردی رو به قول خودشون جوش بدن .

 

کمیسیون همیچین معامله ای شد 900 میلیون تومان ناقابل . پولی که خیلی رند تو زبون میاد اما وقتی به حجمش نگاه می کنی می بینی که میتونه چه کارهای عظیمی باهاش صورت بگیره .

 

یه ضرب المثلی دارن قدیمی ها . میگن ؛ "راه صد ساله رو یک شبه طی کردن"

 

خلاصه این پولو گرفتن و اولین کاری که این دو تا برادر کردن ، دو تا ماشین گرون قیمت خریدند و  با بقیش هم میخوان کارشون رو گسترش بدن .

 

البته بگم که برای انجام این معامله نقشه ها ریختن و از تاکتیک های بنگاهی استفاده کردند . ولی با این وجود هیچکس فکر نمی کرد که این دو تا برادر کم سن و سال بتونن یه همچین کار بزرگی انجام بدن . تا جایی که مورد سخره بنگاه های همسایه قرار می گرفتند . اما هر چی بود رویاشون به حقیقت پیوست .

 

این خبر و براتون گفتم ، نه اینکه فکر کنید حسودیم شده و ناراحتم از اینکه اینها تونستن یک شبه کلی پول به دست بیارن .

 

اشتباه نکنید . . .

 

اتفاقا خیلی خوشحالم . دو تا جوون که از نعمت داشتن پدر محروم بودن تونستن با تلاش و پشتکار خودشون کار بزرگی انجام بدن . نوش جونشون . انشالله بتونن تو کار خیر و حلال ازش استفاده کنند .

 

اینو گفتم تا علت بی خوابی این چند شبمو بگم .

 

علتش سوالاتی بود که از خدا داشتم .

 

تنها جوابی که گرفتم " سکوت خدا " بود .

 

میخوام بدونم چرا خدا جواب تلاش و پشتکار منو نداده . چرا هر رویایی که داشتم خراب شده .

اونها چی داشتن که کمکشون کردی ؟

 

خدایا چرا هر بار خشتی برای عمارت خوشبختیم می ذارم با یه سیل ویرانش می کنی .

 

خدایا پس کی نوبت من میشه ؟

 

اصلا نوبتی هم در کار هست . . . ؟

 

اصلا تو خدای منم هستی یا از خیل بندگانت منو بیرون کردی .

 

تعجبی نداره . . .

 

وقتی پدر و مادرم نسبت به من احساسی ندارن . . .

 

خوب حتما تو هم . . .


                                      





نوع مطلب : درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 24 مرداد 1392
 یه چند ماهی هست دنبال کار می گردم . 
همیشه متهم بودیم چون یقه بسته و ته ریش داریم سریع استخدام می شیم . اما اشتباه نکنید . این طرز فکریه که به شما القا کردن . 
هر جا رفتم جلوتر از من صد تا دختر مو فشن و آرایش کرده بودن که با نصف حقوق ، شب کاری هم می کردن ! 
اگه واقعا مملکت اونجوری بود که شما میگید امثال من بیکار نمی موندن . 
آره داداش . 
چون ته ریش داریم و یقه بسته استخدام نمی شیم . 
امروز وارد یه شرکت خیلی بزرگ شدم که حتی مدیرعامل هم استخدام می کرد . 
خیلی پیگیر کارهای این شرکت بودم . از در که وارد شدم دیدم یه اتاقک تمام شیشه ای اون طرفه که دو نفر مرد دم در ایستادن یه نفر پشت میز نشسته . طبق معمول همه مدیران شرکت های خصوصی و نیمه خصوصی و بعضی وقتها دولتی یه دختر خانم ه . . .  با کلی . . .  و . . .   (کلا بــــــوق) کنارش ایستاده بود و دلبری می کرد . 
خیلی مودب و موقر و محدب و مکعب ، آهسته و با ناز و لخ لخ رفتیم پشت اتاق شیشه ای ایستادم . 
به رسم ادب سرمو پایین انداختم و منتظر اذن ورود شدم . اما انگار دیده نمی شدم . 
به اصطلاح همه کاره شرکت که پشت میز بود داشت راجع به غذای کارمندان خودش با مردی که ظاهرا از رستوران اومده بود صحبت می کرد . اونم صحبت های صد تا یه غاز !!!
5 دقیقه گذشت و با وجودی که منو دیده بود تمایلی به پرسیدن عرض بنده نداشت . هر چی صبر کردم دیدم اینا از تو ماهی پلو و استانبولی با گوشت قرمز سگ و ماکارانی با سس زهرماری بیرون نمیان . این بود که عرضم به درز دهنم اومد و یه سلامی کردم . 
نه بابا . . . 
بحث شکم که بیاد گوش ها بسته می شه و دهن فواره آب میده بیرون و  دماغ دنبال عطر بوش می گرده و چشمها کمک می کنند که عقل اون غذا رو مجسم کنه . مثلا وقتی مرد چاق بیرون در دیده می شه ،  مدیر اونو یه گوساله بریان شده روی یه دیس میبینه ،  وقتی هم که من دراز  دیلاق رو می بینه یاد سوسیس می افته که دوست داره لای نون با کلی سس بخوره !
جواب سلاممو ندادن . 
یارو آشپزه یه نگاهی به من انداخت و هیکلمو با نگاهش خرید . بعد به شیوه خانمی دماغشو با کلی ناز و عشوه طرف مدیر برد و دوباره از غذاهاش شروع به تعریف کرد !
کاری از دستم بر نمیومد .  مثل چنار بیرون مغازه سر جام ساکن و ایستا مونده بودم . تکون نمیخوردم .  
بیست دقیقه از سلام کردنم گذشت . میخوای بدونی بیست دقیقه چقدر می شه !؟>
پاشو . 
پاشو میگم . پاشو واستا . عیب نداره . ایستاده هم می تونی بخونی . 
البته اینجا که ایستادی فایده نداره ها  . ولی عیب نداره . حالا تایم بگیر . از روی همین ساعت کامپیوتر . اون گوشه . نگاه کن .  حالا یه سخنرانی یا یه موسیقی بذار که اصلا دوست نداشته باشی بهش گوش کنی . حالا زمان بگیر . 20 دقیقه . 
فهمیدی حالا . 
بگذریم . 
بعد این تایم با آَشپزه به نتیجه رسیدن و اون دو تا از جلوی در گورشون رو گم کردن و رفتن . . . 
مدیر هم سر خرشو گرفت تو دفتر و دستکش .  دیدم هیچ کس منو به داخل دعوت نکرد .
نه اینکه عزت نفس نداشته باشم اما مجبورا با پر رویی زدم و رفتم داخل . دوباره سلام کردم  . اینبار جواب سلاممو از سر ترحم دادن . 
گفتم  : برای استخدام اومدم . ظاهرا 30 نفر استخدام می کنید . 
گفت  : تخصص چی داری ؟
گفتم  : هتلداری خوندم و روابط عمومیم خوبه . به کامپیوتر مسلطم . مربی ورزشی هم هستم . سابقه کاری هم دارم . گواهینامه رانندگی هم دارم و یه ماشین وانت هم تازه خریدم . حالا تو هر زمینه ای شما بخوای بنده در خدمتم . 
اینا رو که گفتم دختری که چسبیده بود به رئیس  ، با کلی زحمت طوری که آرایشش خراب نشه یه نیشخندی زد. به خاطر نیشخند دختره مدیر هم چاک دهنش باز شد و خنده ای مرهمت نمودن . 
دوباره سر خرشو گرفت پایین و تو  کاغذهاش دنبال یه چیزی می گشت .  حتما تعجب می کنید ولی هیچ جوابی به من نداد . 
یکی دو دقیقه گذشت . سرخرشو بالا گرفت و دو تا بروشور به من داد . 
گفت : این محصولات شرکت ماست . برو بازاریابی کن . بهت پورسانت میدم ..!
گفتم : جناب من برای بازاریابی نیومدم . اومدم استخدام بشم . توان کاریشو دارم . با کار شرکت شما آشنام . خیلی وقته پیگیرش بودم . شما هنوز آگهی ندادید من اومدم خدمتتون . لطفا اگه ممکنه یه جایی تو شرکتتون منو استخدام کنید . 
گفت  : نمیشه . این نمیشه رو دوباره با خنده گفت که کفرم در اومد . به منشیش نگاه کرد و دوباره با هم شروع کردن به خنده . 
گفتم :  اگه مسئله خنده داری هست بگید ! من آمادگیشو دارم بخندم . 
گفت : همه رو استخدام کردیم . نیروهایی که ما داریم حتی راننده سرویس شرکت ، همه رو خانم گرفتیم . 
تنم یخ کرد . سه ماه بود که قایمکی منتظر بودم این شرکت به بهره برداری برسه و استخدام بشم . قراره پنجشنبه این هفته افتتاح بشه . سه ماه مثل یه راز تو دلم نگه داشتمش و  با خودم می گفتم اگه نگی شانست برای استخدامی بیشتر می شه . اما . . .
بدون اینکه حرفی بزنم و بدون اینکه حرف دیگه ای بشنوم سرمو انداختم پایین و راهی که اومدمو برگشتم . 100 کیلومتری که رفته بودمو برگشتم . 
موقعی که رسیدم خونه یکی از بچه ها با حالتی برآشفته اومد پیشم و گفت دستات چی شده ؟؟؟؟؟؟؟
سریع یه نگاهی به دستام انداختم !
هیچی نبود . معمولی بود . 
گفتم : مگه چی شده ؟؟
خندید و گفت : موقعی که داشتی میومدی دستات از پاهات دراز تر بود !
گفتم دمت گرم . همه میزنن ، تو هم بزن 

این یک داستان واقعی بود با کمی چاشنی طنز تلخ 
اگه احساسی راجع بهش داشتی لطفا نظر بده





نوع مطلب : درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 6 خرداد 1391

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را


ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را


جان من سنگ دلی ، دل به تو دادن غلط است

       رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است


دگری جز تو مرا این همه آزار نکرد

آنچه تو کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد


خطاب به دل ؛ 

بشنو پند و نکن دست دل آزرده خویش  

                                                                     ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش


دل من دیگه خطا نکن ، با غریبه ها وفا نکن

 زندگی رو باختی دل من

مردم و شناختی دل من

تا به کی سراپا حقیقتی ؟

تا به کی خراب محبتی ؟

همنیشین این و اون می شی

خسته و پریشون خون می شی

دشت بخت تو کویر می شه

مرغ آرزوت اسیر می شه

روبروت سراب ! پشت سر خراب 

ساکت و صبوری دل من

مثل بوف کوری دل من

زندگی رو باختی دل من

مردم و شناختی دل من





نوع مطلب : درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 18 اردیبهشت 1391
اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی

خنده بر لب می زنم تا کس نفهمد درد من


رفیقان یک به یک رفتند ، مرا با خود رها کردن

همه خود درد من بودن ، گمان کردن که هم دردن !






نوع مطلب : درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 17 اردیبهشت 1391

اینقدر عنوان مطلب گویاست که دیگه فکر نکنم نیاز به گفتن باشه .

 

می دونم که همه می دونن و این قضیه رو کاملا درک می کنند که هر کی تو این دنیا پول داشته باشه می تونه اون دنیاشم بخره !

 

وقتی پول داشته باشی ، عزت داری ، احترام داری ، عشق داری ، معشوقه داری ، دنیا رو با تموم داشته هاش داری . همه بهت لبخند می زنن و اگه سوسک هم باشی قربون دست و پای بلوریت میرن !

 

سعی کن تا آخرش بخونی . ارزششو داره ! برو ادامه مطلبو کلیک کن . . .



ادامه مطلب (اینجاست)


نوع مطلب : درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 9 اردیبهشت 1391
خودم هم قبول دارم كهنه شده ام ،

                       آنقدر كهنه    كه می شود روی گرد و خاك تنم یادگاری نوشت . . . 

                                        خیالی نیست . . . 

                                                                   بنویس و برو . . .





نوع مطلب : درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند ...






نوع مطلب : تنهایی، درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391




نوع مطلب : درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 4 اردیبهشت 1391

خیلی وقته که ریاضیات توی عشق هم وارد شدند . مثلث عشقی یه فرمول ریاضی ساده است . دو ضلع عشق داره و یه ضلع نفرت . بذار یه طوری توضیح بدم که بفهمی .


 



ادامه مطلب


نوع مطلب : درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 3 اردیبهشت 1391


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :